شروع کرده بودم.با یکی بود و یکی نبود.یک روز گرم تابستانی.یک سال پیش همین وقت ها.چه فرقی می کند دقیقا چه روزی؟...نه هیچ فرقی نمی کند.اینجا را دوست داشتم.چون آدم هایش از جنس کلمه بودند.که کلمه لباس من بود.غذای من بود.فکر من بود و کلمه شاید من بودم.نه نه...من شاید کلمه بودم.به کسوت آدمی...نفس کشیدن هایم بوی جوهر قلم میداد.
۱.نمی دانم از کجا شروع کنم که کلیشه ای نشود...از کجا بگویم که مثل همه ی (یک سال) گذشتن ها نباشد!
اصلا" بگذار از همان اولین "سلام" شروع کنم, یا اولین قدم هایی که مرا به اینجا کشاند و یک سال پایبندم کرد...یا دوستی ای که خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردیم تبدیل به چیزی عجیب و غریب یا شاید هم خیلی معمولی دو همزاد شد!دو همزادی که مطمئنا" هیچ وقت فکر نمی کردند یک سال پیش همدیگر را در دنیایی مجازی پیدا کنند!
نه...نه!بگذار از همین حالا شروع کنم!همین حالایی که نشسته ام و می گویم یعنی یک سال شد؟؟؟
یک سال...
زمان کمی نیست!
به هیچ وجه زمان کمی نیست...
آن وقت هایی که می آمدم و می نوشتم و فکر می کردم,...هی دختر! تو هم این طوری؟تو هم آن طوری؟
یا همان شبی که برای اولین بار با تو حرف زدم و فکر کردم این دختر چرا اینقدر شبیه است؟چرا؟
وقت هایی که با شوق و ذوقی وصف نشدنی شباهت هایمان را کشف می کردیم یادت هست؟فکر می کردیم تنها خودمان این طوریم و هیچ کس دیگر مثل ما اینقدر جمع اضداد نیست!که بود...یکی تو بودی و, یکی من!
نوشته هایت را با تمام وجودم مزه مزه می کردم و مدام می گفتم این دیگر عجیب نیست!فکر می کردم دیگر از این اتفاقات مشابه و تمام احساسات مشترکمان تعجب نمی کنم,اما هر بار مثل بار اول غافلگیر می شوم...
حس خوبیست...
وقتی می فهمی یک سال بودن با کسی را تجربه کردی که لحظه لحظه اش برایت خاطره است...
لحظه لحظه ای که به این کیلومترها فاصله با طعنه لبخند می زند و به کناری می گذاردشان...
فکر نمی کنم خاطراتم با تو و این خانه ی آرامش بخشت را بتوانم فراموش کنم!
می دانم که اگر حتی بخواهم هم نمی شود...حتی اگر بروم و دستهایم را به شیشه ی پنجره بکوبم و...نمی توانم!
این خانه ی آرامش بخش تو...این روزهای دلتنگی,این نوشته ها و خط به خط حرفهایی که...این تو...همه ی اینها را عاشقم و دوست می دارم!
.
بین رویاهایم وقتی را می بینم که خانه ات بالغ شده و درخت های حیاطش بزرگ و تنومند شده اند...آنقدر که می توان زیر سایه شان نفسی تازه کرد!
وقتی که می نشینیم و می گوییم اولین سال را...یادت هست؟
وقتی که نوشته ها را می خوانیم و احساسات هر کدامشان را سر می کشیم و لبخند کوچکمان کنار لبهایمان می نشیند و...یا اشکهایمان و...
وقتی که این خانه آنقدر میزبان کلمه هایی شده باشد که یادش نرود هر بار باید منتظر اتفاقی تازه بود...
آن روز که خانه ات بالغ می شود و ما گنجینه ای داریم به اندازه ی تمام این سالها و روزها که مال خودمان است و بس!
.
فکر می کنم بالاخره وقتش رسیده که آن جمله ی همیشگی را بگویم,نه؟
همان جمله ای که وقتی می خواهیم یادگار بودن کسی را یادآور شویم می گوییم...
یک سالگی خانه ی پر مهر و نقلی ات مبارک مها ی عزیزم...به امید سالهای پیش رو..
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+بابت پر حرفی ها شرمنده...یک همزاد که بیشتر در دنیا و آخرت و زمین و آسمان که نداریم که...داریم؟نداریم!

یک سال گاه روزهایم را یه قلم دکمه ها،به تصویر کشیدم.آنوقت آدم های کلمه ای می آمدند و عبور می کردند.آدم های رنگارنگ.روز دلتنگی ام قد می کشید و سایه می انداخت بر روشنایی های روزها.اینجوری شب هایم روشن تر مینمود و پنجره اش دنیایی را می یافت بی حساب بزرگ.آخ که ما آدم ها هنوز دلتنگ بودیم.دلتنگ همدیگر.دلتنگ خود.دلتنگ کلمه های نیافته.ندیده نشنیده...مشتاق باش مشتاق.اینجا گاهی نور میبارد.

۲.سلام...
راستش نمی دانم چه طور شد که برای اولین بار از روز دلتنگی سر در آوردم!...
ولی درست یادم مانده است که اولین مطلبی که در اینجا خواندم یادداشتی بود بر اعدامی که در مارالان اتفاق افتاد..!
حتی یادم هست که برای نویسنده ویلاگ پیشنهاد خواندن کتاب مراقبت و تنبیه میشل فوکو را دادم!
آری... روابط و احساس ها گاهی غریب هستند... گاهی مطلبی در باره مرگ... آن هم از نوع اعدام اش باعث ایجاد احساسی به عمق زندگی می شود...
آه... مفاهیم در این ایام عجیب در حال باختن تعاریف خود شده اند!
ولی برای یک سالی وبلاگی که با دلتنگی هایش دلتنگ و دلخوشی هایش خوشحال شده ام... دوست دارم از مانایی احساس های غریب و ناگفتنی بر دریای دل آدمها بگویم....
از دریا بگویم.....
تولد وبلاگتان مبارک!
مفاهیم تغییر می کرد.فاصله ها رنگ می باخت.دنیا جلوه ای دیگر از خود را نشان میداد.یکی این گوشه ، دیگری گوشه ی دیگر.چه میشود کرد.حس مثل موج می آمد و گیر می کرد.دلتنگی برای فاصله نبود.برای اشتراکاتی بود که در فاصله ها شکل می گرفت.اصلا شاید فاصله ها اشتراکات را ایجاد می کردند.چه گویی انسان خیلی تنها بود در این جمع نزدیک هر روزه اش.
۳.تازه به سئوال های فلسفه رسیدم که یادم میاد ای داد بی داد .قرار بود برا مها یه یاداشت بنویسم.از یک طرف دین یا اصلا بهتره بگم علاقه ام به این وبلاگ یقه ام رو دو دستی چسپیده که بنویس و از طرفی چهار خونه هایی که در انتظار سیاه شدن هستند بهم چشمک می زنند.با یه حساب سر انگشتی می بینم چند دقیقه ای جلو ام .شاید تو این چند دقیقه بشه یه یاداشت برای روز های دلتنگی نوشت.اما تا که میام شروع کنم می بینم واویلا دریغ از یک تیکه کاغذ برای نوشتن.نمی دونم چرا ناخوداگاه به یاد این شعر می افتم
ور نبود مشربه از زر ناب/با بو کف دست توان خورد آب
بعد بلا فاصله شروع می کنم به نوشتن رو کف دستم :
نمی دونم چندروز.چند هفته.و چند ماه از آشناییم با روزهایی دلتنگی میگذره.اما هرچه هست اولین پستی که خوندم خوب یادمه.در مورد گل کوچیک بود و اس ام اس.حالا گلر بودن مها و اس ام اس ش زیاد مهم نبود که باعث بشه اینجا موندگار بشم.یه حس منو اینجا موندگار کرد.باور کن حسم رو نمی تونم بگم نه این که بخوام رمانتیک بازی در بیارم وبگم : وازه ها از زیر قلمم می گریزند و از این جور حرف ها .نمی دونم شاید اگه بخوام خیلی عامیانه بگم بشه بهش گفت یه حس مشترک.نقطه اشتراک سر یه فضیه.اصلا یک سری حرف که اینجا نوشته می شه و مجبورم می کنه هر بار که اومدم دنیای مجازی یک سری هم اینجا بیام.شاید کمتری کامنت بگذارم .اما میام...
پر از سوءتفاهم.سرخوردگی از برداشت های نامربوط.بده بستان های بی سر و ته.غمگین از تقدس بر باد رفته ی کلمات.دور از نوستالژی کاغذ و قلم.دفترچه خاطرات که پر نمی کنیم تا در انتهایش پنج برعکس خونین به جا بگذاریم؟!!گاهی حقیقت اذیت کننده ی حقیر دنیا اینجا سرک می کشید.اینجایی که برای چشیدن طعم آرامش آمده بودم.که در پناه کلمات از ریزش باران چرندیات و روزمره گی ها، بار سنگین ذهن، سبک کنم."ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟"
سخت است نوشتن در مورد ذهنی سنگین.ذهن سنگین مخاطب خاص می طلبد.طبیعتا ورود و خواندن برای مخاطب عام نیز مجاز است.اما برای درک هر چه بیشتر باید تامل کرد.باید مانوس شد .باید کلام را شناخت و باید هایی که زمان می طلبد. نمی دانم باید از روز دلتنگی نوشت یا ذهن سنگین و یا خودی به نام مها . آخر هیچ کدام از اینها به تنهایی برای من و شمایی که مها را با سنگینی ها و دلتنگی هایش شناختیم جدایی پذیر نیست. روزی که مها گفت قرار است تولد یکسالگی نوشته هایش را جشن بگیرد باورم نمیشد یعنی فقط یکسال و اینهمه رفاقت؟...اینهمه تجربه ؟ حرفهایش برایم از گذشته های دور می گفت.از فکر ها و دغدغه های قدیمی . آیینه ای بود تا خودم را بصورت تجزیه شده درونش ببینم و بدانم هستند کسانی از جنس مها که حرفهاشان آشنا و از دیاری نزدیک است. به همه کسانی که روز دلتنگی ایضا مهای روز دلتنگی را کشف کرده اند تبریک می گویم و بیشتر از همه به خودم .شاید خیلی سخت باشد ولی من در اینجا خود بودن و پایداری را شناختم.
مهای من، تا زمانی که زندگی ات پایدار است، ذهن سنگینت پایدار باشد.
بارها ذهن خسته ام حرف زد .گله کرد و عاصی، درد و شکوه نوشت.تا خواست نمایش داده شود شمعی کنار وبلاگ تابید.بعد گفت نگو.ازتاریکی بد نگو.که توانش را همه دارند.نامیدی را هر سواد کودکانه ای قادر است هجی کند.شمع بیاور...روشنایی.بگذار در این ملول تاریک به سوسوی شمع امیدوار باشیم و آبی آسمان را انتظار کشیم.

۵.برای تمام زمانهایی که باید می بودم و نبودم مرا ببخش.
مرا ببخش برای آنکه دیر بودم و دیرتر آمدم.
مینویسم برای تمام روزهایی که ندیدمت.
تمام زمانهایی که با من بودی و خیال کردی نیستی.
تمام دل دل زدن هایم .
.
.
.
.
ندیدمت.
نبوییدمت.
من حتی تو را لمس هم نکردم.
ولی قسم میخورم(هفت قرآن به میان!) نزدیک تر از تو برایم نبوده است.
من ندیده عاشقت شدم.
روز دلتنگی ام ۲۴ ساعتت ،۳۶۵ روزه شد.بگذار در آغوشت بکشم و طعم تلخ و گس ات را به شیرینی و شادی گاه لحظه هایت مرور کنم.مهربانانه پذیرفتی ام.حرفی نیست.دلتنگی ات عمیق و مانا.
۱. و خداوند معجزه می کند.......نسیم اسلام پور
۲. ایستگاه...........................سید وحید حسینی نامی
۳. نون بهرامی.......................نبی بهرامی
۴. پرسپکتیو..........................سحر فکردار
۵. پاواروتی...........................سمانه مطلبی
۶. سپاس گذارم از دوستان بالا که به سبب تاخر زمان آشنایی قبول زحمت کرده و برای روز دلتنگی قلم زده اند.و همین طور از شمای خواننده که تا امروز همراه ام بوده اید و تا اینجا آمده اید. بنا را بر این گذاشته ام کمی دور شوم از نوشتن وبلاگی.این روزها که گذشت عجیب اتفاقات پشت سر هم ردیف شد و خوب و بد و سخت و آسان ذهن درگیرم را مشوش تر و خسته تر ساخت.به گمانم مرخصی دادن بهش بد نباشد...پس با این حساب کمی تا قسمتی، خداحافظ.
و البته به زودی........................مها

