برف را انگار توی آسمان پاشیده باشند.نمی توانی خط مستقیمی برای فرود دانه هایش بیابی.هوا زیاد هم سرد نیست.فرشته می گوید" حال داری پیاده برویم؟" نگاه می کنم به آسمان شب زودهنگام.و نور چراغ برق ها و نئون های فست فود و برفی که تا بنشیند رقص می خورد و ادا و اطوار در می آورد.خم می شوم و پایه ی کالسکه ی پسرکش را بالا می آورم تا فرشته بتواند از روی پله پایین بیاورد."مهدیار طوریش نمیشه؟" فرشته زیپ پوشش کالسکه را می کشد."پسر من از الان باید ورزشکار بار بیاد.این هوا که هیچی نیس."می خندم: "نکنه از این جمعه می خوای بچه ی دو ماهه رو بندازی کنار خودت و رضا، ببریش کوهنوردی؟" فرشته دفتر دستک اش را جا می دهد کنار مهدیار و نیم نگاهی بهم می کند:" از این جمعه که نه.خیلی زوده.از جمعه ی بعدی شاید! حالا پیاده بریم؟" می زنم روی شانه ی فرشته و می گویم" بابا بچه داریتو عشقه مامانی! بریم!"
نشده بود که با این دختره گرم بگیرم. چند ماه ازم کوچکتر است.خیلی هم خوش قلب و نرم. شاید چون زود ازدواج کرد و بچه دار هم شد.مواقعی که جلسات مشترک داشتیم همیشه سعی کردم با چند صندلی فاصله از او بنشینم حال اینکه فرشته بهتر از بقیه حرف را می فهمید و تحلیل می کرد.اما همان حلقه ی توی دستش می شد برای من یک خط فاصله.گفتم دوام نمی آورد و خانه نشین می شود.رضا _ همسرش_ شغل آزاد بود.حتی نکردم ازش بپرسم چه شغلی.بعد تر اما وقتی پا به ماه بود و بیش از بقیه برای مسئولیت هایی که داشت پافشاری می کرد کمی نرم شدم. وقتی می دیدم دخترک لاغر و زیبای همیشه، چطوری سنگین راه می رود وبا چهره ی پف کرده، مانتوهای گل و گشاد می پوشد.سوالی ذهنم را درگیر می کرد:چه حسی دارد؟!خلاصه اینکه نتوانستم وقتی بچه اش به دنیا آمد بروم و ببینمش هرچند که دلم می خواست.
مهدیار از توی کالسکه وز وز می کند.فرشته می گوید حوصله اش سرفته و بعد زیپ توری پوشش کالسکه را می کشد و بچه را بیرون می آورد.پسرک توی کاپشن سرهم سفید رنگ، تپل تر به نظر می آید.فرشته بچه را تنگ بغل می کند و راه می افتد.تصویر خیلی زیباییست.فرشته با مهدیار توی بغلش و بازی برف توی آسمان و نوری که روی دانه های برف چرخ می خورد.فرشته می گوید نمیای؟ یک چیزی را قورت می دهم و می روم جلوی فرشته."میدی مهدیار رو تا سر گلشهر من بیارم؟" به نظر می آید قبول نکند.شاید دوست نداشته باشد بچه اش را بدهد توی بغل کسی که تا امروز کوچکترین احساسی را به کوچولویش ابراز نکرده است.کسی که قبلتر هر وقت او را می دیده ابرو بالا می برده و چهره در هم می کشیده.کسی که هیچ وقت وارد زندگی خصوصی اش نشده و در سوال ها و حرف هایش وجود همسرش را بی اعتنا مانده.
فس فس نفس های گرم بچه می خورد روی گونه ی سردم.یک لحظه قفل می کنم.کیف و پوشه وچادر و بچه! برف هم که...من که...این بچه...من...فرشته سبک و راحت جلوتر راه افتاده و کیف و کتابی که ازم کنده را، توی کالسکه ی خالی جا می دهد."خودت خواستی ها...فردا نگی بس که سنگین بود پس افتادم؟!" یک کمی می ترسم.نکند بچه سر بخورد؟ یا نتواند خوب نفس بکشد.اذیتش نمی کنم ؟ خودم را جمع و جور می کنم و راه می افتم. بلند می گویم "چی فک کردی فرشته خانوم؟ ما که بچه ندیده نیستیم.حالا میبینی تخس ایم داستان داره...وگرنه بلتیم مادری کنیم.آره." تندی کنار فرشته راه می افتم و تا سرگلشهر در مورد سوژه و زاویه دید و ادبیات داستانی آمریکای لاتین حرف می زنیم.نه.نه.تا سر گلشهر منم و پسرک و دست کوچکش که گرد انگشت اشاره ام مشت شده و بوسه های ریزی که به صورتش می زنم تا بدانم خیلی هم سردش نیست.از سر خیام تا سر گلشهر مادر شده ام.گمان نکنم فرشته اشک های گاه گاهم را دیده باشد...آسمان زود هنگام شب است آخر.
+ کامیکازه داستان خاطرات ماست.
داستان همه ی ما آدم ها،بادها،نیمکت ها،تلخی ها،لبخندها،تصویرها...امروز که خاطرات ما روی پرده ی نقره ای پالرمو نقش می بندد و برگزیده می شود...نوشتنی نیست احساس امروزم. افتخار و حس بی دریغ مباهات ،تقدیم شما سید وحید حسینی عزیز.